اقبال يغمايى ( گردآورنده )
135
شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )
منكر از ميان برود و موقوف شود عنقريب تمام احكام شرعيه از واجبات و محرمات متروك و موقوف مىشود . حالا از براى تصور اين مطلب گوش بكنيد به اين مثالى كه عرض مىكنم تا خوب ملتفت بشويد : خداوند تبارك و تعالى در انسان به اصطلاح قدماى از حكما چند روح خلق فرموده است كه حضرت امير عليه السلام هم در حديث كميل اشاره به آنها فرموده است : ناميهء نباتيه ، حسيه حيوانيه ، ناطقهء انسانيه ، انسانى داراى اين سه مرتبه است و هر يك از اين ارواح صاحب قواى مخصوصه است . روح نباتى سه قوه دارد : غاذيه و ناميه و مولده . دو قوهء اول كه غاذيه و ناميه باشد از براى بقاى شخص است و قوهء سومى كه مولده باشد از براى بقاى نوع است . حالا قوهء غاذيه معلوم است ، احتياج به اين قوه از براى اين است كه به واسطهء حرارتى كه در بدن انسان است چه حرارت غريزيه ، و چه حرارت عرضيه ، متصل بدن در تحليل است و رطوبات بدن تحليل مىرود . على هذا محتاج است به بدل ما يتحلل كه غذا خوردن باشد . و اين قوهء جاذبه هم چهار خادم دارد يعنى خداوند در بدن انسان و حيوان و نباتات چهار قوه خلق فرموده است ، از براى استخدام قوهء غاذيه ، اول جاذبه ، دوم هاضمه ، سوم دافعه ، چهارم ماسكه . اما احتياج به قوهء جاذبه معلوم است كه اگر اين قوهء جاذبه كه در بعضى موارد ناميده مىشود به اشتها در مزاج انسان خلق نشده بود هرگز غذا بهخودىخود تقسيم در اعضا نمى - شد . اما قوهء هاضمه از براى هضم و پختن غذاست . و هضم به اصطلاح قدما چهار مرتبه دارد . مرتبهء اول هضم در معده است ، و ابتداى اين هضم از دهان شروع مىشود . پس از آنكه در دهان مضغ شد دو سوراخ متصل به حنجره و حلقوم است . يكى قصبة الريه است از براى تنفس و متصل است به ريه ، و يكى مرى از براى دخول غذا و متصل است به فم معده ، و غذا در معده كيلوس مىشود ، اينجا هضم اول تمام مىشود ، و هضم دوم در كبد است . بعد از آنكه غذا در معده پخته شد آنچه صفر است مىرود در مراره و سودا و طحال و بلغم در مثانه . و آنچه جوهر غذاست كه همان بخار لطيف باشد مىرود به سوى كبد ، بواسطهء عروق بسيارى كه آنها را ماساريقا مىگويند كه به منزله پالايش هستند و در كبد صورت نوعيه غذائيه از او گرفته مىشود ، و صورت خلطى پيدا مىكند و شريان او را جذب مىكند ، و واسطه عروق در تمام بدن حركت مىكند . هضم سوم در همين عروق است و هضم چهارم در تمام اعضاست كه خون در هرعضو به شكل همان عضو مىشود . پس از آنكه اين چهار هضم تمام شد ، قوهء مولده شروع مىكند به اخذ منى و در بيضتين ذخيره مىكند . قوهء سوم دافعه است كه فضولات را دفع مىكند . حالا اين سه قوه محتاجند به يك قوهء چهارمى كه سلطنت و حكومت دارد بر تمام اين قوى . به اين معنى كه اگر آن قوه نباشد هيچيك از اين قوا نمىتوانند مأموريت خود را به اتمام برسانند ، بلكه دستگاه بدن انسان مختل مىشود و از حركت طبيعى خود مىافتد و وضع زندگانى بهم مىخورد ، و آن قوهء چهارم است كه قوهء ماسكه باشد كه شغلش اينست